تبليغاتX
پت و مت و دت و فت

سلین....

خوفین...؟؟؟؟

ااااااااااااااااااااااا هیچ میدونین چند وخته من نیومدم این ورا؟

 

تولد حضرت علی (ع) و روز پدر رو هم به همه ی باباها تبریک می گم.

خوب زود بریم سر اصل مطلب.(همیشه اصل مطلبا شیرینه,ماله ما هم شیرینه)

شیرینیه مال ما از نوع بستنیه... از نوع آیس پک!!

چند وقت پیش من و ستاره رفتیم بیرون که مثلا اون کیف بخره...

دیدیم بالا غیرتاً هوا خیلی گرمه... بعد از طرف دیگه دیدیم یه مغازه همون نزدیکیا هست که همه میگن توش یه بستنییایی میفروشن که امسش آیس پکه!!

ماهم گفتیم بریم خودمونو شرمنده کنیم و واسه دفه اول امتحان کنیم... (حالا یه وقت فکر نکنین که ما تا حالا بستنی نخوردیما؛ خوردیم؛ ازین قیفیا که تو خیابون میفروشن بازی وقتام روشون یه مگسی ملخی چیزی به عنوان طعم دهنده میزارن!!)

خلاصه رفتیم تو ستاره نشست و من رفتم سفارش بدم. گفتم دو تا از همیناتون بدین... خوشم اومد خانمه خوب منظورمو گرفت(فهمید دفه اولمونه) ما که نمیدونستیم ایناهاشون سایز بندی داره! خوده خانمه فروشندهه دید ما هالوییم گنده ترینو گرون ترینشو داد بهمون.

خلاصه آوردن سر میزمون ماهم دیدیم اااااااااااااااااااا یه نی داره به قطر شلنگ حیاطمون! (آخه ما تا حالا هر چی بستنی خوردیم دیگه نهایتش یه قاشق چوبی ازینا که شبیهه بیله داشته) مونده بودیم چه جوری بشینیم ملت نبیننمون تا بتونیم راحت راه خوردنشو کشف کنیم. آقا جات خالی گفتیم یا علی و شرو کردیم... ستاره یه کم موفق تر بود من هرچی زور زدم دیدم نه بابا هیچ خبری نیست.بنفش شدم دیدم بازم هیچی نیومد . یهو یه حسه غریبی پیدا کردم حسه خفگی! نگو تیکه ی موزش بدبخت گیر کرده بود سر نی! دیگه راه رفت و آمد باز شد.

این بستنیا گنده بود(اندازه پارچ) مام که گنجایش نداشتیم گفتیم بیشتر ازین مردمو نخندونیم گفتیم میریم بیرون یواش یواش سعی میکنیم, ببخشید؛ یواش یواش میخوریم. تو تاکسیم آبرومون رفت تازه.البته ستاره دیگه بعد تاکسی طاقت نیاورد انداختش دور, اما من دلم نمیومد با اینکه در مرز انفجار بودم بازم سعیمو کردم! ولی خداییش انقدر اینا بزرگ بود جفتمون اون روز قسم خوردیم دیگه تا آخر تابستون دور بستنیو خط بکشیم (زهی خیال باطل) برگشتنی دوباره هوس کردیم!!!!!

نتایج اخلاقی:

1-همیشه سعی کنین از اونایی باشین که اگه نخوردین نون گندم اما دیدین دست مردم!!!

2-وقتی میبینین داره بدجور آبرو ریزی میشه قید پولتونو بزنین بیخیال شین نه اینکه مثه من تو خیابونو تو تاکسیو تو بازارم ادامه بدین

3- ..............

4-.............................

5-دیگه همینا بود نتیجه ی دیگه ایم ندارنه....

 

سعی میکنم زوده زود باز بیام. شما دوست جونا بیاین پیشمون دلمون گرم شه میام ماجرا پاجرا زیاده... حراجش کردیم.

بازم میگم برام خیلی دعا کنین که خیلی محتاجشونم....

یا علی....

بابای......................

+ نوشته شده در 87/04/25ساعت 19:40 توسط پت |


برام دعا کنین..

واسه آزمون فردا....

+ نوشته شده در 87/04/06ساعت 9:50 توسط پت |


سام عليك...

خوفين دوست جونام؟

منم خوبم.

خداييش خيلي وقته داره اينجا گرد و خاك مي خوره ، ميدونم.

آخه مثلاً ما كنكور داريم ديگه!!(چه قدرم كه ميخونيم!!!)

دقيقاً 29 روز ديگه مونده....

برام دعا كنين...! قربون دستتون،مرسي

بعد اين كنكور جون وامونده يه عالمه برنامه دارم برا اينجا

 

بازم ميگم برام دعا كنين... زياااااااااااااااااد

برميگردم...

يا علي

+ نوشته شده در 87/03/09ساعت 20:22 توسط پت |


ساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام علیک با مراما.

اول از همه عیدتون مبارک..... تو این مدت چند بار میخواستم بیام آپ کنم اما نشد . برای تبریک تولد ستاره برای تبریک روز ولنتاین. برای تسلیت اربعین امام حسین جون. دیگه... برای ۴ شنبه سوری . برای سال تحویل. برای ۱۲ فروردین. برای جشنواره ایرانسل. برای ۱۳ به در . برای...!! آخییییش چه همه آپ می خواستم بکنما....

راستی تو این مدت دو تا از عزیزامم از دست دادم . اولیش خالم بود بعدیشم دختر خالم. خدا بیامرزتشون.

....

...

..

.

راستیییییییییییییییی بگم یه چیزی از روزه بعد از ۴ شنبه سوری . من چند تا ترقه ته جیبم مونده بود. رفته بودیم بیرون یهویی هوس کردم بندازمشون تو خیابون. دقیقا همون لحظه که روشن کردمو می خواستم بندازم از پنجره ماشین بیرون دیدم ۱ اسب با گاری کنار خیابون پارک شده!! می خواستم خاموش کنم اما دیگه دیر شده بود . صاف افتاد زیر پای بیچاره اسبه. آقا اونم رم کرد شرو کرد دنباله ما دوییدن صاحبشم فحش میداد و دنبالمون می دویید. خلاصه اون روز همه به خونم تشنه شده بودن

دمتون جیلیز ویلیز که وقتی من نمیتونم زیاد بیام وبلاگمو تهنا نزارین . مرسی. آخه طلفکی تهنایی احساسه غریبی میکنه.

ممنونتونم. یا علی  

+ نوشته شده در 87/01/15ساعت 11:3 توسط پت |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......

خوفین؟؟؟

معلومه که منم خوبم!!

مگه میشه بد باشم؟؟!!

نمی خواستم امروز آپ کنم چون ستاره جونم قبلا زحمتشو خیلی خوشگل کشیده بود اما چون قول دادم که امروز بیام اومدم.

 

همش دارم فکر می کنم فردا یه روزه خاصیه اما هر چی به خودم فشار میارم یادم نمیاد.(اروا عمم)

 

آخ جون به سن قانونی رسیدم!!!!

 <<<<این منم ها!!

 

راستی گفته بودم که میام کادومو بگیرم.( البته چند تا از دوست جونای گلم تو پست قبلی که ستاره ام گذاشته بود دادن بهم!!)

 

فعلا ....

+ نوشته شده در 86/11/01ساعت 14:12 توسط پت |


 

        تولدت مبارک

 

دوم بهمن سال ۱۳۶۸ خدا یک فرشته رو از اسمون انداخت به زمین!

فرشته ی زمینیه من ....

خانوم گل

تولدت ۱۸ سالگیت مبارک

ایشالله که۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سال عمر داشته باشی

                                                                                                          

                                                                                          

                                                                              

                                                              

                                                             

 

دوست دارم بوسه یارونت کنم عزیزم

من و بچه ها خدا رو واسه داشتن تو  فرشته ی مهربان ۱۰۰۰ بار شکر می کنیم

همش مال تو.....

( ستاره/دت)

+ نوشته شده در 86/10/25ساعت 0:4 توسط دت |


سلام سلام...

چطور مطورین؟؟؟

خوفین؟؟؟

منم خوبم...

ای خداااااااااااااااااااااا.... آرزو به دل من موند یه عروسی یا مهمونی برم به خیر و خوشی و سلامتی بگذرونم...  برا شب یلدا یه مهمونی رفتیم اما چشمتون روز بد نبینه... تا آخرای مهمونی همه چی خوب بود ها ... اما دم رفتن عجله داشتم اومدم سریع از پله ها برم بالا که یه دفه نفهمیدم چی شد کفشم گیر کرد به لبه ی پله و گلاب روتون جولو اون همه مهمون گوز ملق شدم.... البته همه اون صحنه رو ندیدن ولی خوب... !!

جاتون خالی بود کلی خندیدیم....

.

.

.

.

راستی عید قربان و شب یلداتون که گذشت مبارک باشه... عید غدیرتونم که هنوز نیومده هم مبارک باشه.... عید نوروزتونم که هنوز نیومده مبارک باشه.... دیگه خلاصه هرچی عید که اومده و نیومده مبارک باشه....

.

.

ااااا یه چیزی و می خواستم بگم یادم رفت.....

.

.

.

.

آهان یادم اومد . ببخشید که اینقدر دیر آپیدم... به علت شروعیدن امتحانا تا دوم بهمن نمی آپم.... (دوم بهمنم میام که کادو تولدمو ازتون بگیرم!!)

 

فعلا تا اون موقه بابای

+ نوشته شده در 86/10/06ساعت 11:3 توسط پت |


        امام رضا جونم تولدتون مبارک

 

برو بچ گل عید شمام مبارک....

 

سلام سلام....

واااااااااااااااااااااای که چقده دیر آپیدم . نه؟

خاک به سرم....

دیگه کم کم می خواستم در و پنجره ی اینجارو تخته کنم.

اما بعد فهمیدم که غلت بکنم از این کارا بکنم.

....

 

 

جونم براتون بگه از یکی از مراتب بسیار بسیار زیاد گوز ملق شدن خودم...

تا حالا شده وقتی دارین راه میرین پاتون بره تو پاچه تون و ....

من چند بار شده.

یه سری زنگ خونمونو زدن منم دوئیدم برم آیفونو بردارم . یه دفه ... آخ آخ .چشمت روز بد نبینه... یه دفه از زمین جدا شدم و فرشو جلو چشمم دیدم... تازه فهمیدم که شست پام رفته تو پاچه ام...

یه سری که جلوی مهمونامون اینجوری شدم... دوئیدم گوشی تلفنو بدم بهشون جلو پاشون خوردم زمین.

 

بچه ها شمام اگه خاطره ای تو همین مایه های اسکولی دارین برام بزارین من بزارم اینجا...

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم....

بنیاد امور کمک به منگل های خاص....

شماره حساب 123 پت و مت و دت و فت

کمک های نقدی هم می قبولیم ....

 

فعلا بابای....

+ نوشته شده در 86/08/30ساعت 21:48 توسط پت |


سلام

من ستاره هستم. قرار شده چند تا از خاطرات تابستان خودمون که در مورد کنکور و درس بود بنویسم.

واسه همین تاریخش مال اون موقع هاست. اگر در جمله بندی و دیکته و ..... اشکالی بود بدونین که از همنشینی با زاهده جونننننن بوده!!

 

یکشنبه، 31/4/1386                 

امروز با زاهده کلاس داشتم.به زور کتک و قحش و تهدیدو... مجبورش کردم بیاد کلاس شیمی! روزهای یکشمبه 3 ساعت با هم هستیم و توی یک کلاس. چقدر دلم واسه توی یک میز نشستن با هم تنگ شده بود.

خلاصه بعد کلاس زنگ خورد و ما رفتیم پشت بوفه ی مدرسه زیر درهت نشستیم و ......

فهمیدیم که زنگ خورده و گویی ما باید بریم سر کلاس!تند دوییدیم و رفتیم سر کلاس. دیدم که همه دست ها زیر چونه و با دبیر منتظر ما هستند! همین دیر رفتن ما باعث شد دبیر دماغ خوشگل هم شک کند و حضور غیاب کن.سر کلاس هم که به جای گوش دادن به تراز های انرژی و به قول دبیر اعداد کوآنتومی! به دماغ حوشگل و خوش تراش و زیبای! خانوم موعلم نگاه می کردیم و بحث گفت و گویی راه انداخته بودیم و پیش خودمون واسه دماغامون نقشه می کشیدیم!( آخه این دماغ مثل کشتی بود و انتهاش مثل عقاب! خلاصه عجوبه ای واسه خودش!)

 

زنگ بعدش من کلاس فیزیک داشتم. انقدر خوابم می امد که همش سر کلاس چرت و پرت تحویل دبیر می دادم!مثلا میز جلو نشسته بودم که درس و خوب یاد بگیرم! انقدر دبیر رو به اشتباه انداختم که یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما انداخت و ما لالمونی گرفتیم و نشستیم سر جامون!

 

ما، یعنی من و زاهده تصمیم گرفته بودیم که خیر سرمون از روزی 3 ساعت به روزی 6 ساعت برسونیم. یعنی از لحاظ نموداری صعود کنیم که نمی دونیم چرا شتاب منفی گرفتیم و نزول یافتیم!

و از روزی 3 ساعت به روزی 1 ساعت واترقیدیم!

 

 ولی خوب توی این هفته من وزاهده سر لج افتادیم و 7 ساعت درس خوندیم!!!!!!!!

باور نمی کنی؟!!

خوب نکن. وقتی من مهندسی سد سازی کویر لوت و زاهده جون آبیاری گیاهان دریایی قبول شد باور می کنین!

 زاهده که در و دیوار های اتاقش رو از پیام های تحریک آمیز پر کرده است. حالا نه اینکه این پیام ها روی ما اثر هم می زاره!!

دوتاییمون که وبلاگ و نت رو به قول معروف تحته کردیم که مثلا درس بخونیم! من که 24 ساعته توی خیابونا ولو ام!

خبری بدم از شهرزاد و مونا:

با اظهارات شهرزاد فهمیدم که ایشان به هیچ عنوان لای کتاب های تا نخورده ی و نوی خود را نگشوده اند؟؟؟؟!!!!

 

و آنچه نیز از صحبت های زاهده متوجه شدم ، فهمیدیم که مونا خانوم نیز نه تنها لای کتاب ها را باز نکرده اند بلکه برای خاک روبی نیز به دختر خواهرشون سپرده اند!!!!

صد رحمت به خودمون باز!!!

 

این فقط یک مقدمه ی کوتاهی بود. بقیه ماجرا را بعدا دنبال کنین!

 

فعلا

 

خدایا ما را در دانشگاه قبول فرما و ما را از این نعمت فراوان! محروم مدار. آمین.

+ نوشته شده در 86/08/02ساعت 0:10 توسط دت |


     سلین.... امروز برا این آپم خیلی خووشحالم دوست جونا.... آخه میدونین 5 شنبه تولده مریمه ... البته ما هنوز اندر خم همون کوچه قبلی هستیمو نمیدونیم چی براش بگیریم... اگه به اندازه ی کافی  $$$ داشتیم ,براش یه موتور سیکلت  میگرفتیم.... آخه خیلی دوس داره... ایشالا 1349 ساله بشه و دندوناش 6-7 بار بریزه و دوباره در بیاد....

 

راستی بچه ها به زودی ستاره ام(دت) پست میزاره اینجا.... منتظرمون باشین....

 

 

خیلی از شما دوستای گل و بلبم گفته بودین قالب تولدت مبارک که گزاشتی چه ربطی به وبلاگتون داره؟؟

1-     اول از همه چون فضای شادی داره...!!

2-     این عکسی که توی قالب وب هست ,پوسترشو دارم که همه میگن عکس ما 4 تاس...

3-     معمولا روزای تولد روزای شادیه ... دوس دارم وبلاگ منم همیشه شاد باشه....

4-     همین دیگه.... حالا یه قالب گزاشتم مگه چند تا دلیل باید داشته باشه...

 

 

یکی از بر و بچه های گل گفته بود شما خیلی شبیه بچه ها هستین... مطالبتونم بچه گونه اس...

به نظر من دنیای بچه ها خیلی ساده تر و قشنگ تر از بزرگاس.... بعدم اینکه الان هر جا میریم همه چی بزرگونه اس چه عیبی داره یه جاهم کوچولو گونه باشه؟؟؟

البته خوب منم فکر میکنم یه کم داریم بزرگ میشیم...چشم سعی میکنم فضای وبلاگو بزرگتر کنم....

 

موفق باشید و باشیم

+ نوشته شده در 86/08/01ساعت 11:30 توسط پت |


سلین علیکم.... می خواستم مطلب جدیدمو بزارم گفتم هنوز زوده  یه کم دیگه تو خماریش بمونین بعد...(مجبورم خودم اینجوری بگم برا افزایش اعتماد به نفس)...

 

خلاصه اینکه تا یکی دو روز دیگه می آپم ... جون هر کی دوس دارین اگه می خواین نفرینم نگیرتون نظر بدین.... فکر این بندگون خدارو هم بکنین که عقده ای شدن....

 

زود زود میام... یه موقع اگه نیومدم نگرانم نشینا ... میام

+ نوشته شده در 86/07/24ساعت 21:28 توسط پت |


دوست جونا , امشب شب قدره . من شنیدم که تو این شب سرنوشت آدما تا سال بعدشون تعیین میشه ... خوب پس بیاین یه لطفی به ما بکنین . لا به لای دعاهاتون برا خودتونو عزیزاتون برا شفای عاجل ما 4 تام دعا کنین . بلکه یه کوچولو عقل و استعداد تو سرمون بیاد البته ما که چیزیمون نیس نمی دونم چرا ای اطرافیامون می گن ما یه چیمون هست؟؟!! خیلیم ضریب هوشیمون تازگیا بالا رفته . مثلا همین خود من قبلا ضریبم منفی 10 بود حالا شده صفر!! ( پیشرفتو حال کنین!!).... ولی خدا وکیلی برامون خیلی very زیاد دعا کنین.... شب قدر خوبی داشته باشین...

 

فعلا بابای...

+ نوشته شده در 86/07/08ساعت 13:38 توسط پت |


سلام سلام...

 

وااااای بگم براتون از روز اول دوم مدرسه !!

 

بزارین اول یه کم از ریخت کلاس با کلاسمون بگم,اولا اینکه درش با نخ بسته میشه.دوم اینکه وقتی میای توش حس چمن بودن بهت دست میده چون همه جاش سبزه. از همه جالب تر پنجره هاشه, خود شیشه هاش نرده داره که جلوش تا نصفه ورق آلومینیم زدن خود قاب پنجره هم غیر از نرده ی عمودی که داره یه حفاظ تور مانندم داره.( همچین پوشوندن که یه عنکبوت نر هم جرات حتی نگاه کردن تو کلاسمونم نداشته باشه!!)

دلم خوش بود میام مدرسه جدید, کسی نمیشناسه منو , می تونم تریپ آبرو داری بیام و یه نموره خودمونو این یه هفته اول کنترل کنیم, اما....

اما آخه مگه جایی که منو مریم با هم باشیم آبرو مابرو معنی میده؟؟؟!!! ولی حالمون حسابی گرفته س , چون تو یه کلاس نیستیم...!!

دیروز من خودم سر خود رفتم نشستم تو کلاس مریم(فکر کردم قلدریه میشه!!) .دبیر زبانشون اومدو شروع کرد انگلیسی حرفیدم ... منم نیس که خیلی زبان حالیمه و علاقه قلبی شدیدی دارم!!!! همه رو می فهمیدم.... خلاصه شروع کرد از بچه ها یکی یکی اسماشونو پرسید و چند تام سووال(البته به همون زبون خودش که منم خیلی می فهمیدم!!) به من که رسید یه خیطی زدم که کلاس رفت رو هوا , با خودم گفتم به به اینجام دیگه خودمو نشون دادم... آقا خوب زبان دوس ندارم ,بدم میاد,به خدا اگه ازم طریقه ی تشکیل ادرار قورباقه رو می پرسید قشنگ بهش جواب می دادم...!!! شانس که ندارم من بدبخت!! بگزریم ازین که چون اون روز رو شانس بودم با چه خفتی از کلاس بیرونم کرد و گفت برو تو کلاس خودت و وقتیم رفتم کلاسمون اونجام زبان بود...!!!

زنگ بعد فیزیک ,خانومه خجالت نمیکشه واسه بچه های پیش دانشگاهی اومده میگه نوع حرکت پشه و عنکبوت و کره زمین و هواپیما رو مقایسه کنین!!! ازمون پرسید : خوب بچه ها, کی می دونه چرا به سیاره میگن "سیاره" ؟... انقدر سوالش آبکی بود همه مونده بودن چی بگن... آخرش گفتم : خوب سیاره  "سیار"  دیگه, این چه سووالیه... اونم گفت: آفرین به تو .. احسنت..؟ اینو که گفت دیگه کلاس مرده بود از خنده...

از یه چیز دیگه ام خیلی ناراحتم و برام غیر عادیه اینکه سه سال با ستاره تو یه مدرسه بودم و حالا نیستم...  ولی به هر حال هر چی که باشه داریم برا آخرین سال میریم مدرسه و تصمیم داریم فرصتایی که تا حالا از دست دادیم جبران کنیم ... پس منتظر اسکول منگل بازییای بعدیمون باشین.

+ نوشته شده در 86/07/02ساعت 13:58 توسط پت |


امروز داشتم با مهستی می حرفیدم یه جریانی برام تعریف کرد کلی خندیدیم . بخونین ببینین اسکول تر از ما دیده بودین یا نه ؟؟؟!!!

 

آخ جون یه اسکول بازی جدید از چن تا بروبچ :

 

چند تا از بچه ها تو یکی از شلوغ ترین و همینطور مناطق مثلا با کلاس مشهد کلاس دارن! یه روز ساعت 6 بعد از ظهر ینی تو اوج شلوغی اون منطقه پول تو جیبیاشونو گزاشتن روهم و برا خودشون بستنی و شیر موز میگیرن . همینطور که داشتن می رفتن بستنی یکیشون که اتفاقا قیفی بود میوفته رو زمین...!! به بقیه میگه هر کی بشینه اینو از رو زمین بخوره 1000 تومن بهش می دم ( این اوج سخاوتش بوده .کف کنین...!!) خلاصه مام که اصولا تا اسم $$ می شنویم دست و پامون شل می شه (چه 1 تومن چه 100000 تومن!!).

مهستی و مرجان تصمیم می گیرن قید آبرو و کلاس و بزننو بشینن رو زمینو بخورنش... خلاصه شروع میکنن با انگشت بستنی رو میخورن جوری که انگار نه انگار 5 دقیقه پیش اینجا یه چیزی ریخته بوده(می خواستن پولشون حلال باشه...!!) ملتم که همینطور رد می شدن خیلیا افسوس میخوردن ,بعضیا براشون آرزوی شفای عاجل می کردنو بعضیام پایه بودن همینطور غش غش می خندیدن می رفتن....جالب اینجاس که بعد تموم شدن این ماموریت خطیر ناکشون پا شدن خودشونو تکوندن و گفتن خوب خوردیم حالا پولمونو بده. اونم بی معرفتی نکرد و گفت:" من گفتم هر کی لیس بزنه...!!!"  این طفل معصومام دیدن دیگه این یکی اصلا راه نداره و بی خیال 1000 تومن شدن.

 

 

جون من این وبلاگم زیر اون چتر حمایتتون بگیرین . گناه داره والا فردا پس فردا عقده ای بدبخت می شه جوون مردم میره معتاد میشه. از ما گفتن بود بعد یه موقع عذاب وجدان می گیرین کاریشم نمی تونین بکنین. دوس داشتین اجازه می دم نظر بدین.

+ نوشته شده در 86/06/28ساعت 11:8 توسط پت |


دیگه چون قول دادم تن تن آپ کنم زود آپیدم ... حال می کنی تو یه روز دو تا آپ:

بگم براتون از امتحان نهایی مون که ماشالا هزار ماشالا همچین قشنگ تر زدیم. جلسه ی اول که رفتیم تو حوزه مون منو میگی ابهت این سالن اجتماعات به اون گندگی گرفتم , داشتم سقفو نگا میکردم صندلی اولی اومد جلو پام و منم شرمندش نشدم .تقریبا گوز ملق شدم ...( البته اینبار به طور کامل رو زمین پهن نشدم) خلاصه خودمو جمع و جور کردمو با نیش باز خودمو تکوندم رفتم صندلیمو پیدا کنم .بعد اینکه کل صندلیا رو یکی یکی شماره هاشو خوندمو با کارتم مقایسه کردم تونستم پیداش کنم(تازه همونم بر و بچ برام پیدا کردن. یکی نیس بگه خب اونایی که به شماره تو نزدیکن نگا کن نه اینکه 3276 با مال خودت که 6548 مقایسه کنی!!))

نمی دونم نشیمن گاه من مشکل داشت یا صندلیم ... اصلا راحت نبود انقد وول خوردم روش که سر امتحان سوم به کل صندلیه شکست...

اول هر امتحان توبه می کردیم که خدایا دیگه تقلب مقلب عمرا اما مگه می شد ؟؟!! یه سری که داشتم با سمیرا کلی بحث و مبادله اطلاعات می کردم هیچ کدوم از سه تا مراقب دورو برمون نفهمیدن . بعد 5 دقیقه  تا یه کوچولو سرمو بلند کردم دهن وا کنم نمی دونم اون مراقب ته سالن که احتمالا قهرمان دو ماراتون بود چه جوری از بین اون همه صندلی خودشو به من رسوند تا مبادا دهنم بسته شه و دیگه مدرکی نداشته باشه ... خلاصه منو میگی از تعجب و ترس قبل اینکه اون چیزی بگه خودم به جرمم اعتراف کردم و اونم چون قیافم خیلی شبیه کره خرای یتیم بود بخشش کرد!!

یکی دو بارم که عین آهو تو گل( همون خر تو گل) گیر کرده بودم شروع کردم به شمردن تعداد پنکه سقفیا و مهتابی های سالن دقیقا 10 تا پنکه داشت و 49 تا مهتابی و دو تام لامپ گازی. آرتروز گردن گرفتم آخه تا میومدم همشو بشمارم یکی یه چی می گفت حواسم پرت می شد و دوباره از اول....

 

فعلا بابای باز میام....

+ نوشته شده در 86/06/18ساعت 10:31 توسط پت |


سامبولی بلیکم .... من که کم نمیارم اون نشد یکی دیگه ... این دفه password وبلاگو یه چیزی گزاشتم که عمرا یادم بره تازه همونم هر جا دستم رسیده یادداشت کردم ,چون هیچ گونه اعتباری به این مغز من نیس!!

 

به زودی می آپم...
+ نوشته شده در 86/06/18ساعت 9:19 توسط پت |